شکلات، آبمیوه، گل، زباله، بچه‌ها

1- «عکس نگیر! عکس نگیر!» پسربچه فریاد می‌زد و شکلاتش را می‌مالید به شیشه‌ سمت راننده.

ثانیه‌شمار چراغ قرمز روی 120 بود که چشمم افتاد به بچه‌های شیشه‌شور به دست. سه نفر بودند و قاعدتا باید می‌آمدند سراغ ماشین‌ها؛ اما بی‌توجه به رنگ چراغ ایستاده بودند کنار خط عابر، با آب‌پاش‌ روی زمین خط می‌کشیدند و از رویش می‌پریدند. 6، 7، 8 ... . اینها ثانیه‌های مانده به سبزشدن چراغ نیست؛ حداکثر سال‌هایی بود که از عمرشان می‌گذشت. بی‌خیال کار شدن‌ و سرگرم‌ شدن‌شان به بازی اما بیشتر از قد و قامت‌شان یاد آدم می‌آورد که «کودک» هستند.

گوشی موبایل را آوردم روی فرمان ماشین و دوربین را گرفتم سمت‌شان. می‌خواستم از این کودکی مانده پشت چراغ قرمز‌ها فیلم بگیرم. دکمه‌ ضبط را که زدم، کودک چهارم به جمع‌شان اضافه شد. 8، 9 ساله به‌نظر می‌آمد. کف دستش چند تکه شکلات بود. انگار همان لحظه یک نفر خواسته بود به‌جای پول، با شکلات به او کمک کند. کمکی که مطمئن بود خیرش همان لحظه به خود او می‌رسد. داخل پرانتز بگویم که این روزها دیگر به این کارها هم نمی‌شود مطمئن بود. مثلا کیوسک روزنامه‌فروشی‌ای در خیابان انقلاب هست که چند کودک را به کار گرفته؛ از روبه‌رویش که رد می‌شوید می‌آیند و آستین‌تان را می‌گیرند که «پول نمی‌خوام، یه آبمیوه برام بخر.» نزدیک‌ترین جایی که آبمیوه دارد، کجاست؟ کیوسک روبه‌روی‌تان. بچه آبمیوه را از شما می‌گیرد و شما که رفتید دوباره تحویل کیوسک روزنامه‌فروشی می‌دهد. بگذریم. برگردیم پشت چراغ قرمز. پسرک آمد و دستش را گرفت سمت بقیه‌ بچه‌ها. هریک تکه‌ای شکلات برداشتند. نگاهم افتاد به سمت راست. دختری 4، 5 ساله از پنجره‌ ماشینی آویزان شده بود تا فالی بفروشد. دوربین را چرخاندم سمت دخترک و پسرها فهمیدند. یکی‌شان گفت «داره عکس می‌گیره...» رو برگرداندند و آن پسرک شکلات به دست آمد سمت ماشین. گوشی را گذاشتم روی صندلی. پسرک گفت:

-عکس نگیر.

- چشم. نمی‌گیرم.

راضی نشد. شروع کرد به داد کشیدن و با شکلاتش شیشه را کثیف کرد. راه نشان دادن اعتراضش بود.

2- آدمیزاد حق دارد حال ناخوشایندش را فراموش کند. حق دارد بخواهد وقتی در وضع نامناسبی است و حال خوبی ندارد، این سیه‌روزی ثبت و منتشر نشود. برای کودکانی که در وضعیتی آزاردهنده‌اند این یک حق مطلق است. حتی نباید با رضایت کودک هم چنین تصاویری از او را انتشار داد، چراکه اساسا رضایت کودک، آن‌هم در امری که عرفا به ضرر اوست، اعتباری ندارد. تصور باطلی است اگر خیال کنیم «کودکی که چنین حال و روزی دارد دیگر انتشار تصویر برایش اهمیتی ندارد و بالاتر از سیاهی که رنگی نیست...»؛ مهم است، برای همین بچه‌ها که تمام حقوق کودکی‌شان به تاراج می‌رود هم رعایت همین حق به‌ظاهر کم‌اهمیت، مهم است.

کودکان گل‌فروش کرمانی، تجربه‌ای وحشتناک را از سر گذراندند. مردی که اعتبار و اقتدار خود را از یک نهاد عمومی می‌گیرد، روبه‌روی آنها نشسته و امر می‌کند گلی را با ساقه و پلاستیکش تماما بخورند. تحکم و توهین می‌کند و از زاویه‌ دید خود فیلم می‌گیرد. جسم و جان این بچه‌ها مورد تعدی قرار گرفته است. حق دارند بتوانند در اولین فرصت این خاطره را فراموش کنند. حق دارند کسی آنها را در حالی که تحت فشار ستمگرند، نبیند و به چهره نشناسد. ما که فیلمش را منتشر کردیم این حق را زیر پا گذاشتیم. مثل ماجرای دختر سیرجانی. مثل هزاران فیلم آزار و اذیت دیگر که منتشر می‌کنیم و در خیال خود دون‌ کی‌شوت‌وار به مصاف ستمگران رفته‌ایم و درواقع امنیت روانی خود که هیچ، حقوق مظلومان را هم مجدد و مضاعف نقض می‌کنیم.

3- آنها که فیلم را انتشار ندادند درستکارانند و آنها که فیلم را ندیدند، نیک‌بختان. اگر چنین فیلمی به دست‌تان رسید، راه درست اعلام جرم به دادستان و در مرحله‌ بعد رساندن آن به یک ژورنالیست حرفه‌ای و معتمد است. او می‌تواند درصورتی که جرم تعقیب نشد، از کانال‌های خود ماجرا را پیگیری و درنهایت و در بدترین حالت فیلم را با چهره‌ محوشده منتشر کند؛ اما آنها که فیلم را دیدند، در میان بهت و ناراحتی ناشی از فضای سیاه فیلم، احتمالا کلمه‌ای را نشنیده‌اند یا به آن توجه نکرده‌اند. مردک به بچه‌ها می‌گوید:

-«گل رو بخورش تا اردوگاه نری.»

احمد اولین نفری بود که از اردوگاه با من سخن گفت. دو سال پیش، نزدیکی‌های اسلامشهر، سر فروبرده در سطل زباله، پسرک 13، 14 ساله‌ای بود که هنوز نمی‌توانست خیلی خوب فارسی صحبت کند. چرخ زباله‌گردی‌اش کنارش بود. پرسیدم: «کسی اذیت‌تون نمی‌کنه؟»

-چرا، بعضی وقتا مامورای شهرداری میان، کیسه‌هامون رو می‌گیرن، می‌برن وسط بیابون ول‌مون می‌کنن. بعضی‌هاشون پول می‌خوان. اگه ندیم می‌گن می‌بریم‌تون کمپ.

- کمپ کجاست؟

- کمپ یه جاییه اونایی که می‌خوان رد مرزشون کنن رو می‌برن اونجا. یه مدت قرنطینه‌شون می‌کنن، یه پولی ازشون می‌گیرن و بعد می‌فرستن‌شون افغانستان.

-اگه پول ندی چی؟

- ندی؟! مگه الکیه؟! پدرت رو در میارن.

- خب اگه تو رو رد مرز کنن چی‌کار می‌کنی؟

- دوباره مجبورم یه پولی جمع کنم بیام ایران. دومیلیون می‌گیرن از افغانستان بیارنت تهران. اونجا کار نیست، جنگه. باید پول دربیارم بفرستم برای خونواده‌ام.

موقع صحبت‌کردن از کمپ ترس در چشم‌هایش هویدا بود. آدرس گاراژ‌شان را گرفتم. چندماه بعد رفتم آنجا. گفتند «چند هفته پیش گرفتن و رد مرزش کردن.»

واژه‌ «اردوگاه» ترسناک‌ترین بخش آن فیلم سیاه است. آنقدر ترسناک که گفتنش کافی است تا پسران نوجوان، گل را با ساقه و پلاستیکش بخورند.

4- فیلم یک وجه ترسناک دیگر هم دارد که به چشم نمی‌آید. پسرها چرا آنجا هستند؟ مامور شهرداری در برابر کودکان کار ضابط قضایی است؟ حق بازداشت‌کردن و انتقال به شهرداری را دارد؟ شهرداری بازداشتگاه است؟ این بچه‌ها، فارغ از اجبار آنها به خوردن گل‌ها، چرا باید آنجا باشند؟ تعامل با کودکان چنان حساسیتی دارد که حتی درصورتی که مرتکب جرم شوند، پلیس ویژه‌ اطفال و نوجوانان مطابق ماده‌ 31 قانون آیین دادرسی کیفری مصوب 1392، متولی امر آنها می‌شود نه ضابطان عادی. در طرح‌های ساماندهی کودکان خیابانی نیز که به‌دلیل اشکالات عدیده‌ در اجرا مدتی است در شهر تهران متوقف شده، مطابق آیین‌نامه «ساماندهی کودکان خیابانی مصوب 1384» وظیفه‌ جذب کودکان با مددکاران بهزیستی است و شهرداری در اجراییات می‌تواند به یاری بهزیستی بیاید. خبرها حاکی از اخراج مامور متخلف و تعقیب قضایی اوست؛ اما بهتر است شهردارها به‌دنبال اصلاح این ایراد ساختاری در برخورد ماموران‌شان با شهروندان، به‌ویژه کودکان ناتوان کار باشند.

بعضی ماموران شهرداری عادت کرده‌اند به اقداماتی که هیچ ضابط دادگستری با حکم قضایی هم توان و جرات انجام آن را ندارد. پرداختن به مصادیق لازم است، اما بیشتر سرگرمی است. شهردار کرمان بهتر است بعد از اهدای دسته‌گل به این کودک گل‌فروش و زیره به کرمان بردن، بررسی کند و ببیند با اجازه‌ چه کسی و در چه سازوکاری کودکان کار دستگیر شده و به شهرداری منتقل می‌شوند –ولو در آنجا کمال خوش‌رفتاری با آنها شود- و ریشه‌ این انحراف و تخلف را قطع کند. شهرداران تهران و دیگر شهرها هم قبل از آنکه ناچار شوند سبد گل و جعبه شکلات و دیوان حافظ بخرند و به کودکان گل‌فروش، شکلات‌فروش و فال‌فروش اهدا کنند فکری به حال «سامان‌ ندادن» خودسرانه‌ کودکان کار از سوی ماموران‌شان کنند. برخورد با کودک، رفع سد معبر و حمل نخاله و تخریب سازه‌ غیرمجاز نیست که بشود به هر کسی سپرد.