printlogo


درباره مجموعه داستان «در دهان اژدها» محمدرضا زمانی
روابط انسانی
شیما شرافتی

«در دهان اژدها» نخستین مجموعه‌داستان محمدرضا زمانی است که به تازگی توسط نشر نگاه روانه بازار شده است. این مجموعه‌ شامل 10 داستان کوتاه است که همگی به‌رغم تنوع موضوعی، در قالب کلی، حول مقوله روابط انسانی می‌گذرند.
بهانه روایت در داستان‌های این مجموعه موضوعات اگر نگوییم پیچیده، اما تامل‌برانگیز هستند که در حوزه انسان‌شناسی جای تعمق و تدقیق بسیار دارند؛ با این حال نویسنده به واسطه پرداخت ساده و ملموسی که می‌تواند تجربه زیسته تک‌تک مخاطبان نیز باشد، فضایی را مهیا می‌کند که حتی بدون داشتن پایان باز یا فراهم آوردن امکان سفیدخوانی برای مخاطب، وی را دچار یک کنکاش درونی می‌کند.
از یک سو راوی یا شخصیت‌محوری داستان در اغلب داستان‌های این مجموعه فردی منزوی، منفعل و بعضا ناسازگار است؛ از سوی دیگر روایت‌ها علی‌رغم پرداختن به روابط انسانی در قالب رمانس‌های عاشقانه‌ای که جذابیت داستانی را به راحتی ایجاد می‌کنند، جای نمی‌گیرد. با این حال ریتم داستان به هیچ‌وجه کند نیست و نویسنده با به‌کارگیری دیالوگ‌ها،  تک‌گویی‌های درونی، پرداخت خوب به صحنه و فضا و رنگ قوی و شاخص، کشش داستانی لازم را در داستان‌های خود به خوبی ایجاد کرده است.
«در دهان اژدها»، داستان چهارم این مجموعه که از زبان راوی اول شخص-پدر- روایت می‌شود، به ظاهر داستان پدر و پسری است که آخر هفته‌شان را در محیط شلوغ و پرهیاهوی شهربازی سپری می‌کنند. اما در خلال برخوردهای این دو با یکدیگر و با سایر افرادی که هم بازی‌شان می‌شوند، رفته‌رفته لایه‌های بیرونی رابطه کنار زده می‌شود و رهیافتی درونی‌تر از ذهنیات راوی حاصل می‌شود. سنتزی که از یک دیالکتیک مداوم بین جهان عینی بیرون و جهان ذهنی درون منتج می‌شود.
انتخاب «نامکان» به عنوان مکان روایی داستان (بستری که داستان در آن حادث می‌شود)، انتخاب هوشمندانه‌ای است. نامکان برخلاف مکان محلی است که عبور در آن حادث می‌شود و نه توقف، از این جهت هم ضرباهنگ رخدادها در آن سریع‌تر است و هم تعدد برخوردهای کوتاه افراد با هم در آن بیشتر. نویسنده با گریزهای رفت و برگشتی بین ذهنیات درونی راوی و عینیات بیرونی مکان شلوغ و پرهیاهوی شهربازی (که بیشتر نامکان است تا مکان)، مخاطب خود را هرچه بهتر متوجه تقابل شخصیتی کاراکتر اصلی داستان خود با تیپ‌های متعددی که هم‌بازی وی می‌شوند، می‌کند.
کاراکتر اصلی این داستان، یک شخص معمول، تاثیرپذیر و تکراری دنیای دیروز نیست، بلکه انسانی است در گیر و دارِ بازخوانی‌ دنیای سوپرمدرنیته. در این بازخوانی و این داستان، همان‌طور که مارک اژه می‌گوید، «بازی آشفته هویت و رابطه دائما تقریر می‌شود». جایی از رابطه به هویت می‌رسد، «موضوع این نیست که زنت جای خالی تو را احساس نمی‌کند. موضوع این است که خودت جای خالی‌ات را در زندگی‌اش احساس نمی‌کنی.»؛ جایی دیگر از گم‌گشتگی در بازشناسی هویت به رابطه پناه می‌برد، خم می‌شود و بینی‌اش را به بینی پسر می‌زند یا دستِ پسر را بیشتر فشار می‌دهد. یا آنجا که وسط ماکت شیشه‌ای از شهر گم می‌شود و منتظر می‌ماند تا پسر شش‌ساله‌اش نصف راه را برگردد و او را با خود ببرد.
این بازی آشفته رابطه و هویت به نوعی درونمایه داستان‌های دیگرش نیز می‌شود. در «زنان در این میان» در قالب عدم‌مسئولیت‌پذیری پدر نسبت به همسر و فرزند و کناره‌گیری‌اش از آن دو، در «اندوه پذیرایی» با اشاره به شخصی‌سازی‌هایی که دو دوست در خانه مشترک‌شان اعمال می‌کنند، یکی در بعد کالبدی از مکان و دیگری در بعد روانی از فضا، در «نام و نام‌خانوادگی» با ارجاع به وحشت پسر از هم‌نشینی با پدر و وحشت پدر از تنهایی و در داستان «وقتی دیدیم حرفی نداریم» با نشان دادن چالش جدایی و دوری اعضای یک خانواده و موضع‌گیری‌های متفاوت سه نسل نسبت به آن.


Page Generated in 0/0129 sec